راه خــــــــــــــدا

راه خدا

هوالمحبوب

گاهی وقتا تو زندگی اتفاقات عجیب و غریبی می افته که معنیش رو هیچ وقت نمی فهمی. مثلا توی روستایی زندگی میکنی که امکان تحصیل برات وجود نداره و دو سال ترک تحصیل میکنی با همه علاقه و شوقی که برای درس داری مجبوری خونه نشین باشی بعد یه روزی خیلی اتفاقی آشنا میشی با سیستم آموزش از راه دور که می تونی تو خونه درس بخونی بدون معلم و استاد. اولش خیلی خوشحال میشی و بعد از پیگیری های فراوان می فهمی که ای بابا جز رشته ی انسانی نمی تونی رشته دیگه ای رو بخونی اما تو که علاقه ی خیلی زیادی برای درس داری برات مهم نیست اگر نمی تونی تجربی یا ریاضی بخونی حالا که می تونی درس بخونی انسانی خوندن رو ترجیح می دی به ترک تحصیل و البته سعی می کنی دوستش داشته باشی!

می خونی و سعی می کنی موفق بشی اما حتی خانواده ات هم این مدل درس خوندن رو قبول ندارن و تو رو جدی نمیگیرن! اما فرقی به حالت نمی کنه تو فقط می خونی ، چون هدف داری، چون آرزو و رویای کودکیت بوده!

وقتی دیپلم میگیری بعد از امتحاناتی که نهایی و سراسری هست و اتفاقا معدلت هم خوب میشه حالا تازه خانواده کم کم تو رو باور می کنن.

اما نه انگار خودت هنوز راضی نیستی ، میخوای ادامه بدی و هنوز بخونی... میخونی با همه ی فرصت کمی که داری با تمام سختی هایی که بدون معلم درس خوندن داره با همه ی مشکلات... هرچند اوضاع خونه خیلی بر وفق مراد نیست و داغدار عزیزی هست که زندگی رو به کام همه تلخ کرده، هرچند که برای فرار از اوضاع تلخ خونه تمام عید و حتی یک هفته قبل از عید رو در مسافرت به سر می بری که جای درس خوندن نیست اما تو غافل نمیشی. وقتی شب میلاد پیامبر اکرم(ص) تو حرم امام رضا(ع) هستی دلت مشکنه و ازش می خوای که یک رشته خوب تو یه دانشگاه خوب قبول شی و بالاخره با تمام سختی هایی که گذروندی کنکور رو میدی و با اینکه خوب نخونده بودی و خوب هم جواب ندادی ولی دلت قرصه چون از آقا مدد گرفتی. توی تمام وجودت یه اطمینانی هست به آقا که به کم تو بیشتر میده.

بالاخره نتایج میاد و هرچند که رتبه ات خوب نشده ولی قبول شدی باهمون امید انتخاب رشته میکنی با تمام وجودت  و یه دانشگاه ارزشی و رشته  الهیات قبول میشی و می دونی(اصلا مطمئنی) که هدیه آقاست...

اما هنوزم نمی تونی بفهمی که چطور شد بقیه ای که بهترین مدرسه با بهترین دبیرا درس خونده بودن قبول نشدن و تو ...

نمی دونم ، یعنی نمی دونستم...

سالهای کارشناسی میگذره و به سال آخر می رسه، خودت رو  درگیر یکسری مسائل کردی که اجازه درس خوندن بهت نمیده، برات تمرکز نمیگذاره و دقیقا تو اون روزا یه بیماری هم میاد و دامن گیرت میشه که با خوردن دارو هاش تمام روز رو خواب میری اما یه وقت به خودت میای و می بینی یک ماه بیشتر تا کنکور نمونده و تو آماده نیستی تمام تلاشت رو جمع میکنی تا خانواده رو شاد کنی با قبولیت!

و با یک ماه درس خوندن با رتبه نسبتا خوب(با توجه به میزان مطالعه کم) قبول میشی اما این بار قلبا دوست نداری قبول بشی، حداقل تو این دانشگاه اما میشی و...

همه اینا برات میشن سوال، تو الان سر کلاسای کارشناسی ارشد می شینی و هنوز برات سواله که چطور شده که آرزوی روزهای کودکیت و إنشای روزای دبستانت به واقعیت پیوسته و تو مات و مبهوت از این هستی که این موقعیت رو خیلی هم دوست نداری با اینکه واقعیت آرزوت هست...

یه شب ماه محرم میری تو هیات پای صحبت حاج آقا پناهیان و ایشون همه ی سوال ذهنت رو اینجور جواب میده که اینا همش امتحانه! خدا میخواد از تو امتحان بگیره واسه همین گاهی به تلاش کم نتیجه خیلی بالایی میده و گاهی با تلاش زیاد نتیجه خوب نمیشه و اینا همش بازی و امتحانه برای تو...

و حالاست که پاسخ سوالت رو گرفتی، آره همش امتحانه اما اینکه چقدر تونستی خوب امتحان بدی، چقدر سربلندی و یا چقدر سرافکنده خدا داند و بس...

فقط می دونی زندگی همش بازی و امتحانه.... امـــتــــــــحـــــــــانـــــــــ

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی